محمد ماهان محمد ماهان ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

ماه زندگی ما

اولين صدف و بستري شدن در بيمارستان

1392/11/20 11:14
نویسنده : مامان عاطفه
1,475 بازدید
اشتراک گذاری

با تمام نشدن گريه هاي شبانه در هفته سوم مهد كودك رفتن شما و توام شدن با تب هاي شديد غير قابل كنترل مطمئن شدم كه اين تب ها نمي تواند فقط به دليل دندان در آوردن باشد.  دو شب بود كه ما اصلا نخوابيده بوديم و اونقدر تا صبح گريه ميكردي و جيغ ميكشيدي كه منو و بابايي واقعا نمي دونستيم بايد چيكار كنيم و ديگه ربط دادن اين همه گريه و بي تابي به دندون در آوردن شما واقعا غير منطقي بود و اين بود كه روز يكشنبه تولد حضرت محمد كه تعطيل بود به دكترت زنگ زديم و شانس آورديم كه در آن روز در  درمانگاه نارمك بود و گفت تا ساعت 1 بعد از ظهر هست ياسمن و خونه تنها گذاشتيم و من و تو و بابايي راهي شديم تب شما اصلا پائين نمي اومد. صبح كه بلند شديم تو گريه هاي شديدت متوجه در آمدن اولين دندون خوشجلت شديم ولي اونقدر بي تاب بودي كه همه خوشحالي هاي ما پشت تمام دلواپسي هاي اين همه بي تابي گم شد.

وقتي به درمانگاه رسيديم دكتر سريع با معاينه تو گل پسر برات آزمايش خون و عكس سينه نوشت و گفت اورژانسي جواب بگيريم.. اينكه هنگام آزمايش خون دادن و پيدا كردن رگ دستهاي كوچولوت چقدر جيغ كشيدي و اشك ريختي و اشك ريختم بماند نمي خوام راجع بهش زياد بنويسم اما بدترين حس ها و لحظه هاي زندگي تو كوچولو توي اين هفت ماه همون روز بود .. و بعد هم دوباره عكس از سينه بازم اشك ريزان ... بلاخره انجام شد و دكتر باديدن جواب آزمايشها سريعا نامه بستري شما رو داد ... گفت تشخيص من يه بيماري خطرناكه عروقه خونيه !!!!! به نام كاوازاكي................ و گفت بايد احتمالا بستري بشه و قلب و عروق خوني چك بشه .. انگار تمام دنيا دور سرم مي چرخيد ... انگار تمام ثانيه ها ايستاده بودن و منتظر صداي جيغ و اشكهاي من بودن ... جلوي اشكهام و نمي تونستم هيچ جوره بگيرم .. دائم توي گوشم يك كلمه بود كاوازاكي ديگه چيه ؟؟؟!!!!

هزار سوال بي جواب توي ذهنم ديگه گريه هاي بي امون تو رو نمي شنيدم فقط ريزش اشكهاي داغم و روي گونه هام بيشتر از هر چيزي حس ميكردم بابايي نمي تونست هيچ چوره آرومم كنه دائم ميگفت اين فقط يه حدسه !!! ولي ديگه تنم مي لرزيد از هر چي حدس و گمانه ...

به سمت خونه مي اومديم تو ديگه از شدت خستگي توي ماشين خوابيده بودي و سيل اشكهاي منم تمومي نداشت دلم ميخواست فقط واسه خدا جيغ بكشم دائم ميگفتم اين بود هديه اي كه بهم دادي ؟؟؟ دلت نيومد اين بار از ته قلب شاد باشم ؟؟؟ خلاصه ديوونه شده بودم به زمون و زمان بد و بيراه ميگفتم توي حال خودم نبودم كه بابايي با بابا جمشيد هماهنگ كرده بود كه بياد و ياسمن و ببره ... ديگه ياسمن و يادم رفته بود !!

داشتيم مي رفتيم خونه وسايلت و جمع كنم براي يه مبارزه سخت آماده ميشدم مبارزه اي كه ميدونستم ديگه هيچ تواني ندارم ..

به خونه رسيديم اونقدر اشك ميريختم و گريه ميكردم كه ياسمن با تعجب نگاه ميكرد دائم تو رو بغل ميكرد و حسابي ترسيده بود .. بابا جمشيد خيلي زود رسيد و ياسمن رفت ... و من و تو و بابا حسين با يك ساك لباس و وسايل راهي بيمارستان دي شديم ...

توي راه هم اشكام بند نمي اومد ديگه بابا حسين حسابي عصباني شده بود و ميگفت صبر كنم ..

اول كه به بيمارستان رسيديم خيلي خوشحال بودي و فكر كردي كه اينجا چه جاي جالبيه !! روي تخت اتاقت كه خوابيدي از رنگارنگي اونجا خوشت اومده بود و وقتي دكتر بيمارستان هم بستري شدن تو رو تائيد كرد ديگه انگار شكسته بودم ...

يه آغوش گرم ميخواستم واسه پناه بردن و زار زار گريه كردن ... و بازم جز آغوش بابا حسين هيچ كس به دادم نرسيد... بازم مثل هميشه تكيه گاه مامان شد و قوي تر از هميشه پشتم بود ...

خلاصه كه تا موقعي كه بيان تو عزيزم و براي خون گرفتن مجدد و وصل كردن سرم ببرن خوشحال بودي ولي وقتي اومدن سراغت و صداي گريه هات توي راهرو بيمارستان مي پيچيد جيگرم و برات آب ميشد ...و اين بار هيچ كاري نمي تونستم بكنم ... فقط دست به دامن خدا بودم كه بهت توان بده ..

بعد از نيم ساعت گريه بلاخره آوردنت و سرم و به پاي خوشجلت وصل كرده بودن ... نمي دونم چقدر درد كشيدي ولي از خستگي از حال رفتي و وقتي بيدار شدي ديگه عصر بود و ماجراهاي بيمارستان تو شروع شد !!!

اول اينكه با سرم و شلنگ سرم درگير بودي نمي تونستم تو رو آروم نگه دارم دائم بهش دست ميزدي خون بر ميگشت توي شلنگ ... روز اول خيلي سختت بود ولي روز دوم عادي تر بودي ... دكتر صبح روز بعد اومد و شما رو ويزيت كرد دكتر ايرج فاتحي متخصص كودكان دكتر شما بود و طي تحقيقاتي كه انجام شد متوجه شدم كه تشخيص ايشان رد خور نداره و وقتي به دكتر كلمه كاوازاكي رو گفتم به قدري عصباني شد ... گفت چطور به خودشون دكترا اجازه ميدن بدون جواب هاي قطعي آزمايشات خانواده ها رو نگران كنند ... و در نهايت گفت تشخيص من براي پسر شما با توجه به آزمايشات بيمارستان و عكسهاي گرفته شده عفونت تنفسي است و هيچ مشكل خاصي نيست يك مدت بايد بستري باشه و بعد از درمان مرخص ميشه ... فقط من و بابا خدا رو شكر كرديم كه به خير گذشت ...

اين بود كه تو گل پسرم يك هفته اي بيمارستان بستري شدي و با تزريقات آنتي بيوتيك و سرم ها تقريبا بهبود پيدا كردي و تب ها و گريه هاي شبانه شما قطع شد ... و بعد از مدتها شبها آروم مي خوابيدي ..

اينم عكسهاي تو گل پسر از اين روزهاي سخت ....

لحظه های ورود به اتاقت ....

اولش خیلی خوشت اومده بود و کلی بازی میکردی ...

اینجا بعد از کلی گریه و زاری سرم وصل کردن تازه روی تخت دراز کشیدی و بعدش به خواب عمیقی فرو رفتی مادرت بمیره برات ...

عاشق این بودی که برات بوخور با دود بیارن شما هم حسابی بوش کنی ...

روز دوم بیمارستان کمی آروم تر شده بودی و به فضای بیمارستان عادت کرده بودی با سرم هم کنار اومده بودی چون دیگه فقط موقع تزریق بهت وصل میکردند..

اینم روز سوم که دیگه حسابی سرگرم بودی ! عاشق این بودی که به شلنگ سرم دست بزنی و اون و بکشیتعجب

 

سرم و که بهت وصل میکردن قاتی میکردی و بی حوصله میشدی

تازه آخر روز سوم دوباره اومدن از دستهای خوشجلت رگ گرفتن و شما کلی گریه کردیگریه

اینم روز چهارم با بابا حسین

 روز پنجم

دیگه حسابی شیطونی میکردی کلافه

اینجا به دستگاه بوخور و شلنگش گیر داده بودی که به زور بکشی بیراریش توی تخت و بخوریش!

با اینکه آنزوکت دستت بود دیگه نمی ترسیدی ...

و اینم عکس روزی که از بیمارستان مرخص شدی بعد از یک هفته در خانه به یک خواب راحت رفتی ...

و دوباره شروع شیطونیهای گل پسر ما ...

مامان و یک هفته دیگه توی خونه موندگار کردی که به شما برسه

همیشه سالم و سالم و سالم و سلامت باشی گل پسرم امیدوارم این روزها دیگه هیچوقت برات تکرار نشه هیچوقت و هیچوقت ...

و اینم آخرین عکس که خیلی دوستش دارم روزهای آخری بود که توی بیمارستان بودی و حسابی سرحال شده بودی ... این پرنده خشمگین و عمو مهدی برات خریده بود که خیلی خیلی دوستش داری و گربه گارفیلد و هم که زندایی برات آورده بود ... دست همگی درد نکنه ....

نفس مامان همیشه خوب باش تو بهترین هدیه خداوندی و همیشه بهترینی .........قلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

آنیتا
12 بهمن 92 21:07
قربونت برم انشااله دیگه هیچ وقت مریض نشی گلم بوس
محبوبه
14 بهمن 92 12:37
آخي اي جان ديگه انشااله مريض نشدي پسمر گلم [فرشته
خاطره مامان بردیا
18 بهمن 92 12:43
الهی بمیرم برات. فدات شم که با دیدن عکسات دلم کباب شد. انشاءاله که دیگه هیچوقت این روزا رو تجربه نمی کنی. همیشه تنت سالم باشه کوچولوی خوردنی خاله
مامان عاطفه
پاسخ
خدا نكنه خاله جون قول ميدم ديگه مرض نشم